حکاية القلمين باللغتين العربية والفارسية
حکاية القلمين
باللغتين العربية والفارسية



يحكى أنّ قلمين كانا صديقين ، ولأنّهما لم يُبريا كان لهما نفس الطّول ؛ إلّا أنّ أحدهما ملّ حياة الصّمت والسّلبيّة ، فتقدّم من المبراة ، وطلب أن تبريه
حکايت کنند که دو مداد با هم دوست بودند ، وچون تراشيده نشده بودند بهمان درازي خود باقي بودند ؛ اما يکي از آن دو که از سکوت ومنفعل بودن به رنج آمده بود ، نزديک تراش شد واز اون خواست که بتراشدش


أمّا القلم الآخر فأحجم خوفاً من الألم وحفاظاً على مظهره
اما مداد ديگر از اينکه دردي متحمل شود وبراي حفظ ظاهرش برخود ترسيد واين کار را نکرد .


غاب الأوّل عن صديقه مدّة من الزّمن ، عاد بعدها قصيراً ؛ ولكنّه أصبح حكيماً
مداد اول مدتي از دوستش جدا شد ولي دوباره بازگشت در حاليکه حکيمي شده بود.


رآه صديقه الصّامت الطّويل الرّشيق فلم يعرفه ، ولم يستطع أن يتحدّث إليه فبادره صديقه المبريّ بالتّعريف عن نفسه .
دوست ساکت وخوش قامتش او را ديد ونشناخت ، ونتوانست با او سخن گويد ، پس مدادي که تراشيده شده بود بي مقدمه به معرفي خود پرداخت


عجّب الطّويل وبدت عليه علامات السّخرية من قصر صديقه
مداد بلند تعجب کرد و نشانه هاي تمسخر در چهره اش عيان شد


لم يأبه القلم القصير بسخرية صديقه الطّويل ، ومضى يحدّثه عما تعلّم فترة غيابه وهو يكتب ويخطّ كثيراً من الكلمات ، ويتعلّم كثيراً من الحكم والمعارف والفنون
مداد کوچک توجهي به تمسخر او نکرد ، و از آنچه در طول غيبتش فرا گرفته ، براي او سخن گفت ..روزهايي که او کلمات بسيار نوشته وبسياري از حکمت ها وهنر ودانش ها را فرا گرفته ..


انهمرت دموع النّدم من عيني صديقه القلم الطّويل ، وما كان منه إلّا أن تقدّم من المبراة لتبريه ، وليكسر حاجز صمته وسلبيّته بعد أن علم أن من أراد أن يتعلّم لا بدّ أن يتألم
اشک هاي پشيماني از چشم مداد درازتز جاري شد وبه سمت تراش رفت تا او را بتراشد ؛ تا سد سکوت وانفعالگري اش را بشکند چرا که فهميده بود چرا که فهميده بود هرآنکه علم ميخواهدبايد الم ورنج را متحمل شود.



الحكمة والمجد لا تأتيان بمفردها يجب ان تبذل كل جهد للحصول عليها